من و تن

از دل تا بر دل

 

 

 

نخست سلام؛

خدا را شاكريم كه آفريدمان به نام انسان و جان داد وجودمان را به زيستن و زيستگاهمان را زمين ساخت كه در آن از مواهبش بهره جوييم و تكامل انسانيتمان را به عرش نشينان ثابت كرده، به رخ بكشيم.

شكري ديگر كه ايراني آفريدمان، مردماني به راستي از جنس بلور نور و پاك دلاني صادق،راسخ،عادل،     مهر گستر و مهر پرور.

و حال ماييم و زندگي اينكمان ...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                حامد.ع

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 11:44 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 8:41 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

ظلم کن

قبول

بد شو، بد باش، بدتر

بکن از خدا دل، بکن خونش

بدر- بدزد- ببر- بپاش، زندگی ام را

بزن- بتراش- بکش، هاش به ،به اچ آی ویه ابروهای بی آبرویی ات

بی من سخت نیست نترس، نلرز، تو عادت داشتی به بی راهنما زدن، دور زدن

سینه هایت را نفشار، شیرت حرام قد کشیدن استخوان پاهایی که هزار بار الهی بشکندش را کشیدی

ابرم این روزها،

جیره می بندم قطره اشکهایم را

گرفته دماغ حالم

شرّم، شوم، شور

شبم، مثل آینده ‏ی قرمز دو خط تست بارداریی که خیال می‏کرد روز سوم بالداریست

نا خواسته کاشتی ام، نا حق کشتی ام

خدا اینبار فقط فیلمبردار سکانسهایم نیست،

لب داده به تلخ،

تن داده به در دود دیدن دور تند آرشیو مه آلودم و گه آلودت،

به این قصه، به تغییر این تعبیر پر غصه

تو اما باز کن باز سجاده ی شب اول قبرت را و سر کن قرآن قدرت را

خدا خدا کن سیاهی بختم را، هضمم را کظمم را حذف کن تمامی غیظم را

که گور بگیرم به خری

من...

 

 

 

 

خدا نکند خدا یکجایی خسته شود

کات دهد، کار دستت بدهد...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 1:15 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

سگم کن

گرگ باش و سگم کن

سبکم کن

سنگین باش و بشکن و سبکم کن

شک کن به فهمم

خرم کن

ستم کن و پر ستاره شبم کن

ردم کن و ردا تنم کن

فلک کن و فدای حسرتم کن

لهم کن

به زیر حکم کلم به سرانت

حدم کن

به عشق هم خوابگی با سفره های نفتی

 خمم کن

به پای حرف های پای منبر ببر

ترم کن

سیاهی باش و سیاهی

سرم کن

زخم چرکین افزایش جمعیتم را بمک

زنم کن

کمک کن، کمم کن

بزن پاره کن پرده از قفل های روزهایم

کلید باش و درم کن

 

ولش کن

ولم کن

سگم کن...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 22:41 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

طفل بی حوصله ام، خسته ز تعطیلی ها

مهر من!

زود بیا

وقت دبستان من است...

 

 

 

 

 

 

 

يا اباصالح المهدى(عج)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 14:26 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

نگه دار

همین جای زندگی ام را

ثابت کن/استپ کن/قطع کن شریان های مسیر پمپاژ قلب زخمم را

مرا همین جا

همین حال که سمتت آمده ام

در این حال که تعظیم طلبیدنت می کنم

بخشکان/بگیر/بکش

زمانم را تا انتها ببر

تن را آورده ام کشان کشان به صحنت

روحم را ببر/قلب و جان و خاکم را ببر

اما هرگز از پای بی قراری پابوسی ات مبر...

 

بریده ایم یا رضا

از زمین و زمینی

از چند صد رنگی و دلهای سخته سنگی

رضا جان اینجا بی ایمانی و بی تویی و بی خدایی تمدن شد و شرطش

عهدی که روزی گرفتاری عشق تو و مادرت زهرا و مهدی ات بود را نمی شنوند، نمی خوانند، نمی بینند سرخوش ز دیدار یاریم و سر مست رنگین بدان دنیا

در کثافات غرقیم

بگویم که عریانی پوشش شد؟

بگویم که زنا زادگی عرف شد؟

بگویم که عرق ریزی عرق خوری شد؟

بگویم که شریعتی ها و خمینی ها و ... جک شد؟

بگویم که مرده ایم اما زندگی می کنیم؟

بگویم که باختیم

چه بگویم که گفتن دهان سوزان است و نگفتنش آتشکده‏ی دل

نجاتمان را از خدا بخواه...

 

میلادش مبارک

در این میلاد جای شربت و شیرینی

گم کرده راهی را همراه کنیم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9:36 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

خواهیم مرد...

 

می میریم،

من، تو، او

 

می ماند،

اثرهای دستامان بر آینه ی جیبی ترک خورده که هرگز وقت نشد یک نواش جااش کنیم/نیمکت کلاس اولمان/زمان هایی که برای بیدار شدن دیرمان می شد/

 

می میریم، خیلی زود

 

می ماند،

کت و شلواری که هرگز داماد نشد و لباس نوهایی که هرگز عروسی دعوت نشد/پاف های مانده عطر فیک توی داشبور ماشین/کفش های مستعملی که آرزوی واکس نه فوری داشت/لیوان و بشقاب و قاشقی که روزی چند بار لب داد، دهن به دهانمان گذاشت و وزنمان داد، بادمان داد، هم سر، هم توی سر، هم تن

 

 

مسواکمان می ماند، شامپوی مخصوص موهای چرب می ماند، قندهای در قندان می ماند، توپ والیبال می ماند

 

می ماند،

جای خالیمان در رختخواب کنج اتاق/سرک کشیدن‏هامان پشت لب پنجره و چشم گذاشتن پشت چشمی درب خانه/جای گوشمان روی گوشی تلفن/جای دستمان روی کنترل تلویزیون و جنگ خرمه سلطان سلیمان/همان روی بوق ماشین راه نده مان با فحش که قرار بود روغنش تعویض شود

 

می ماند،

جای خالیمان بین رفقا/اسم خط خورده مان از لیست نارفقا/شناسنامه و کارت ملی باطل شده/دعوای ورثه/خرماهای مشتی و حلواهای دهنی/صفحه ی پر شده ی فوت شناسنامه/صفحه ی پر نشده همسر و فرزند همو/حساب های بانکی بی صاحب/شارژ های ساختمان نداده و مدیر ابله دستمال به دست پی وراث

 

می ماند،

دل هایی که شکستیم/شکسته‏های دل هامان /کوله باری از طلب بخشش ها و حلالیت هایی که هر روز روزش فردا بود و آن فردا هرگز نشد و آنها هیچ گاه طلبیده/بدهکاریمان به نانوایی محل/طلبکاریمان از پمپ بنزینی/آخرین نگاه عاشقانه مان به مادری که کمش بود قاب ماندن در چشمان/آخرین بوسه مان که هیچگاه روی دستان پدر ننشست

 

می میریم/می مانند...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 21:17 توسط حامد.ع|














می خواهی چگونه آغاز کنم پایانت را...
از ازسر
یک شبه دفن شدی و از سه تا به سال به قعر تاریخ رفتی
و من حتی فرصت نشد درب باز کنم که برایم رنگی آورند تا مشکی کنم
برکه ام را با کرجی ات باتلاق کردی
ما قله نشین بودیم
دماوند را نشانه می گرفتیم
دلت بی اذنم هوای البرز کرد
رفتی
بی اذن/بی من/بی اجازه/بی من/بی نظر/بی من/بی اراده/بی من/بی اشاره/ بی من/بی م ن
تو رفتی و من می رفتم
تو به همان غلط های اضافه،اضافه،اضافه
من به تنها،تن ها،منها
تفریق شدن...




نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:13 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

یک عمر عمرمان سوخت که عمران شویم

نشد و سومین جهانی ماندیم

تو یقه بستی من بسته بسته یک گرمی

و خدایی که به تماشایمان امید داشت دیگر چشم بر بست

به کدامین سو دوانمان کردند-پی چه پنداشت و پاداش پشیزی؟

پوست پهن شدیم و پوست انداختیم تا پا برهنه ترین کبله ای شویم-مشتی شدیم

لوتی هامان یا به دربانی جماع خانه ها رفتند یا به دیدبانی بادیگارد شدند

دیگر حتی استخوان هم کم آورده ایم بس گلویمان را سوراخ کرد و لیس زن زاد

یقیناً ما هر دو ،هم یقه بودیم روزی

چه شد که امروز یقه به یقه شدیم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 10:45 توسط حامد.ع|



 

 

 

نبودت را که می فهمم


دیگر هیچ چیز نمی فهمم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 9:17 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
» به رغم بی میلی، منم و بی میلی
» دکمه آخر...
» بی هوشی-بی پولی
Design By : ParsSkin.Com