X
تبلیغات
من و تن








من و تن

از دل تا بر دل

 

 

 

نخست سلام؛

خدا را شاكريم كه آفريدمان به نام انسان و جان داد وجودمان را به زيستن و زيستگاهمان را زمين ساخت كه در آن از مواهبش بهره جوييم و تكامل انسانيتمان را به عرش نشينان ثابت كرده، به رخ بكشيم.

شكري ديگر كه ايراني آفريدمان، مردماني به راستي از جنس بلور نور و پاك دلاني صادق،راسخ،عادل،     مهر گستر و مهر پرور.

و حال ماييم و زندگي اينكمان ...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                حامد.ع

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 11:44 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

یک عمر عمرمان سوخت که عمران شویم

نشد و سومین جهانی ماندیم

تو یقه بستی من بسته بسته یک گرمی

و خدایی که به تماشایمان امید داشت دیگر چشم بر بست

به کدامین سو دوانمان کردند-پی چه پنداشت و پاداش پشیزی؟

پوست پهن شدیم و پوست انداختیم تا پا برهنه ترین کبله ای شویم-مشتی شدیم

لوتی هامان یا به دربانی جماع خانه ها رفتند یا به دیدبانی بادیگارد شدند

دیگر حتی استخوان هم کم آورده ایم بس گلویمان را سوراخ کرد و لیس زن زاد

یقیناً ما هر دو ،هم یقه بودیم روزی

چه شد که امروز یقه به یقه شدیم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 10:45 توسط حامد.ع|



 

 

 

نبودت را که می فهمم


دیگر هیچ چیز نمی فهمم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 9:17 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

با خود عهد بند

وقت هایی که دنیا برایت نور می پاشد-شادی-  زندگی برایت صحنه های رنگی اش را پخش می کند و بازپخش

در شوق غرقی و سر از پا غریب

خود را برافراشته می یابی و قد بلند آنقدر که همه را ریز و زیر می بینی

حالتت خلاء ساز است و خلق سوز که شهوت زن بازی داری و نه حتی نسل سازی

چشم بر بند و چشم باز کن

دخترکی که با مانتوی آنطرفی از آن طرفت رد شد و چراغ سبز داشت و می گفت شستی ام و دو هفتاد در سینه دارم

زنی که سوز پاییز را تحمل می کرد و لاک مالهای انگشتان پایش را به جنگ سرما و به جشن چشمانت می فرستاد

مردی که اول صبح بسان اسب رمیده دختر بچه ی صرعی اش را عین گوشت قربانی عقب پیکان بی پی اش انداخت و از فرعی جلوی ماشین بی تا ات پیچید و تو کش دار و نیش دار نثارش کردی

...

نه اولی خواهرت است و نه حتی جای او

نه دومی مادرت است و نه حتی جای او

نه سومی پدرت است و نه حتی جای او

از حالا

اولی خواهرک برادری است چون تو

دومی مادر پسری است مثلت

و آخری پدر فرزندی مانندت

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 8:36 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

 

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟
مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش

می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت

از او به میان آمد...

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:18 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

به یاد بیاور و آهسته بگو

سرها همه سر دست

سردست ها همه سر به زیرو سر به ریز

سر می خوری به سوی سراب

سرد می شوی بسان آب سر رفته از سماور سم پرور

سر سری نمی شد سر شد / سری توی سرها / سرخ زبانی و سبز سری

سرای مام زاده ها قفل ضریح شور بود و گونی گونی چرک کف دست و لول خورده در پیچ جوراب که سرریز شد

از سرداب سلماس به سرمای سوئیس/از سر ما یه بی سرمایه به سوادی دین ماسیده به سیاست

اسمش هم اسمت بود،محمود

دستانت سیاه و رویش سیاه که تو گردو شکستی و او عهد

و سیاهی دستانی که نمایش سفره‏ی کاذب کذایی اش بود

از سر تقصیر سران ، چهارراه گز کن و کز کن به قاب پنجره های چند میلیونی تحریم شده پشت چراغ قرمز

علی به حسن گفت و حسین به حسن و حسن با حسین و علی با حسین نرمش و حسین با علی مدارا کرد

حسن مداوا کرد و تو اما همچنان سوگ سگ کشی داری

سگه گله گردت را که به گردا گرده گرد کویر سپردی

به جرم سیر نکردنت از چیزی جز گردو

که حاضر به همخوابگی با گرگ گیشه ساز و بیشه باز نشد تا تو از سهم توله ی نه ماهگی اش

سبو سبو،سیلاب شوی و سراب وار سیر شوی...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 13:39 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

هان ای ننه

هان نه هو

هو نه هوی

هوی نه هوش

ننه چارقد برانداز

اینجا دیگر کعبه رو ، ندارد

حاجی را بردند

حجره اش را غل کتابی و کتابش را قل بی قال و قیل کوفتند

دیگر نیا

کسی اینجا تو را صیغه نخواهد کرد

دیگر نترس

دیگر نلرز

درد شک به یائسگی

به امید قاعدگی

تنت سلامت باکره ترین بخیه باران شهر

چارقد چاقچور به کنار

به رقص و به رقصآ

روز جشن بی صاحبی ات مبارک...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 16:29 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

باران...

باز هم این نم لعنتی شروع شد

نجاست ما به این غسل ها طهارت نمی گیرد

۸ سال پیش گفتند بی نعلین آمده

خانه ام تراکم درختان خمیر شده و اضلاع گرفته بود

امروز بی نعلین،اخ و عجوز و پتیار شد

باز بانعلینی را آوردند باز

و من هنوز تمام دنیایم همان چی تز نشان است و بس...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 8:13 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

 

 

 

علی (ع)   رفت...

 

 

 

 

 

 

فرش ،فهم عظمتش نداشت

 

 

 

 

 

عرش ، پسش گرفت

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 18:49 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

زود پیر شدیم یا پیرمان کردند

نمی دانم،یعنی می گویند بهتر است که ندانم

 

آن وقت که قامتمان بسان پرانتز های تو در توی خطبه ملای ده شلمرود ، خمید

 

من می‏شوم : پرانتز باز

(یک قصه‏ی بی غصه

یک قلب دست نخورده ی ناب - یک دل بی دل شده ی بی تاب – یک اندیشه‏ی نایاب...

پلک می زنم،پلک می زنی،پلک می زنیم

یک قصه‏ی پر غصه

یک حرف حساب – یک سفره بی نان و بی آب – یک سر پر باد و چشمانی مست از خواب...

پلک می‏زنی،پلک می‏زنیم،پلک نمی‏زنم)

و تو : کافیست تا اندکی قامتت را به قامتم نزدیک کنی

با من که پا بچسبانی و سجده به سجده گاه سایی

پرانتز

بسته می شود...

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 11:58 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» دکمه آخر...
» بی هوشی-بی پولی
» سکانسی تنها با یک کات...
» نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد
» هیچ نفسی ، نفس نمی کشد
» حاجی پر...
» در جا...
» یا علی(ع)
» تمام تماشایی های بین پرانتز من و تو
Design By : ParsSkin.Com