من و تن

از دل تا بر دل

 

 

 

نخست سلام؛

خدا را شاكريم كه آفريدمان به نام انسان و جان داد وجودمان را به زيستن و زيستگاهمان را زمين ساخت كه در آن از مواهبش بهره جوييم و تكامل انسانيتمان را به عرش نشينان ثابت كرده، به رخ بكشيم.

شكري ديگر كه ايراني آفريدمان، مردماني به راستي از جنس بلور نور و پاك دلاني صادق،راسخ،عادل،     مهر گستر و مهر پرور.

و حال ماييم و زندگي اينكمان ...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                حامد.ع

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 11:44 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

نگه دار

همین جای زندگی ام را

ثابت کن/استپ کن/قطع کن شریان های مسیر پمپاژ قلب زخمم را

مرا همین جا

همین حال که سمتت آمده ام

در این حال که تعظیم طلبیدنت می کنم

بخشکان/بگیر/بکش

زمانم را تا انتها ببر

تن را آورده ام کشان کشان به صحنت

روحم را ببر/قلب و جان و خاکم را ببر

اما هرگز از پای بی قراری پابوسی ات مبر...

 

بریده ایم یا رضا

از زمین و زمینی

از چند صد رنگی و دلهای سخته سنگی

رضا جان اینجا بی ایمانی و بی تویی و بی خدایی تمدن شد و شرطش

عهدی که روزی گرفتاری عشق تو و مادرت زهرا و مهدی ات بود را نمی شنوند، نمی خوانند، نمی بینند سرخوش ز دیدار یاریم و سر مست رنگین بدان دنیا

در کثافات غرقیم

بگویم که عریانی پوشش شد؟

بگویم که زنا زادگی عرف شد؟

بگویم که عرق ریزی عرق خوری شد؟

بگویم که شریعتی ها و خمینی ها و ... جک شد؟

بگویم که مرده ایم اما زندگی می کنیم؟

بگویم که باختیم

چه بگویم که گفتن دهان سوزان است و نگفتنش آتشکده‏ی دل

نجاتمان را از خدا بخواه...

 

میلادش مبارک

در این میلاد جای شربت و شیرینی

گم کرده راهی را همراه کنیم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9:36 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

خواهیم مرد...

 

می میریم،

من، تو، او

 

می ماند،

اثرهای دستامان بر آینه ی جیبی ترک خورده که هرگز وقت نشد یک نواش جااش کنیم/نیمکت کلاس اولمان/زمان هایی که برای بیدار شدن دیرمان می شد/

 

می میریم، خیلی زود

 

می ماند،

کت و شلواری که هرگز داماد نشد و لباس نوهایی که هرگز عروسی دعوت نشد/پاف های مانده عطر فیک توی داشبور ماشین/کفش های مستعملی که آرزوی واکس نه فوری داشت/لیوان و بشقاب و قاشقی که روزی چند بار لب داد، دهن به دهانمان گذاشت و وزنمان داد، بادمان داد، هم سر، هم توی سر، هم تن

 

 

مسواکمان می ماند، شامپوی مخصوص موهای چرب می ماند، قندهای در قندان می ماند، توپ والیبال می ماند

 

می ماند،

جای خالیمان در رختخواب کنج اتاق/سرک کشیدن‏هامان پشت لب پنجره و چشم گذاشتن پشت چشمی درب خانه/جای گوشمان روی گوشی تلفن/جای دستمان روی کنترل تلویزیون و جنگ خرمه سلطان سلیمان/همان روی بوق ماشین راه نده مان با فحش که قرار بود روغنش تعویض شود

 

می ماند،

جای خالیمان بین رفقا/اسم خط خورده مان از لیست نارفقا/شناسنامه و کارت ملی باطل شده/دعوای ورثه/خرماهای مشتی و حلواهای دهنی/صفحه ی پر شده ی فوت شناسنامه/صفحه ی پر نشده همسر و فرزند همو/حساب های بانکی بی صاحب/شارژ های ساختمان نداده و مدیر ابله دستمال به دست پی وراث

 

می ماند،

دل هایی که شکستیم/شکسته‏های دل هامان /کوله باری از طلب بخشش ها و حلالیت هایی که هر روز روزش فردا بود و آن فردا هرگز نشد و آنها هیچ گاه طلبیده/بدهکاریمان به نانوایی محل/طلبکاریمان از پمپ بنزینی/آخرین نگاه عاشقانه مان به مادری که کمش بود قاب ماندن در چشمان/آخرین بوسه مان که هیچگاه روی دستان پدر ننشست

 

می میریم/می مانند...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 21:17 توسط حامد.ع|














می خواهی چگونه آغاز کنم پایانت را...
از ازسر
یک شبه دفن شدی و از سه تا به سال به قعر تاریخ رفتی
و من حتی فرصت نشد درب باز کنم که برایم رنگی آورند تا مشکی کنم
برکه ام را با کرجی ات باتلاق کردی
ما قله نشین بودیم
دماوند را نشانه می گرفتیم
دلت بی اذنم هوای البرز کرد
رفتی
بی اذن/بی من/بی اجازه/بی من/بی نظر/بی من/بی اراده/بی من/بی اشاره/ بی من/بی م ن
تو رفتی و من می رفتم
تو به همان غلط های اضافه،اضافه،اضافه
من به تنها،تن ها،منها
تفریق شدن...




نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:13 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

یک عمر عمرمان سوخت که عمران شویم

نشد و سومین جهانی ماندیم

تو یقه بستی من بسته بسته یک گرمی

و خدایی که به تماشایمان امید داشت دیگر چشم بر بست

به کدامین سو دوانمان کردند-پی چه پنداشت و پاداش پشیزی؟

پوست پهن شدیم و پوست انداختیم تا پا برهنه ترین کبله ای شویم-مشتی شدیم

لوتی هامان یا به دربانی جماع خانه ها رفتند یا به دیدبانی بادیگارد شدند

دیگر حتی استخوان هم کم آورده ایم بس گلویمان را سوراخ کرد و لیس زن زاد

یقیناً ما هر دو ،هم یقه بودیم روزی

چه شد که امروز یقه به یقه شدیم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 10:45 توسط حامد.ع|



 

 

 

نبودت را که می فهمم


دیگر هیچ چیز نمی فهمم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 9:17 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

با خود عهد بند

وقت هایی که دنیا برایت نور می پاشد-شادی-  زندگی برایت صحنه های رنگی اش را پخش می کند و بازپخش

در شوق غرقی و سر از پا غریب

خود را برافراشته می یابی و قد بلند آنقدر که همه را ریز و زیر می بینی

حالتت خلاء ساز است و خلق سوز که شهوت زن بازی داری و نه حتی نسل سازی

چشم بر بند و چشم باز کن

دخترکی که با مانتوی آنطرفی از آن طرفت رد شد و چراغ سبز داشت و می گفت شستی ام و دو هفتاد در سینه دارم

زنی که سوز پاییز را تحمل می کرد و لاک مالهای انگشتان پایش را به جنگ سرما و به جشن چشمانت می فرستاد

مردی که اول صبح بسان اسب رمیده دختر بچه ی صرعی اش را عین گوشت قربانی عقب پیکان بی پی اش انداخت و از فرعی جلوی ماشین بی تا ات پیچید و تو کش دار و نیش دار نثارش کردی

...

نه اولی خواهرت است و نه حتی جای او

نه دومی مادرت است و نه حتی جای او

نه سومی پدرت است و نه حتی جای او

از حالا

اولی خواهرک برادری است چون تو

دومی مادر پسری است مثلت

و آخری پدر فرزندی مانندت

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 8:36 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

 

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟
مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش

می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت

از او به میان آمد...

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:18 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

 

به یاد بیاور و آهسته بگو

سرها همه سر دست

سردست ها همه سر به زیرو سر به ریز

سر می خوری به سوی سراب

سرد می شوی بسان آب سر رفته از سماور سم پرور

سر سری نمی شد سر شد / سری توی سرها / سرخ زبانی و سبز سری

سرای مام زاده ها قفل ضریح شور بود و گونی گونی چرک کف دست و لول خورده در پیچ جوراب که سرریز شد

از سرداب سلماس به سرمای سوئیس/از سر ما یه بی سرمایه به سوادی دین ماسیده به سیاست

اسمش هم اسمت بود،محمود

دستانت سیاه و رویش سیاه که تو گردو شکستی و او عهد

و سیاهی دستانی که نمایش سفره‏ی کاذب کذایی اش بود

از سر تقصیر سران ، چهارراه گز کن و کز کن به قاب پنجره های چند میلیونی تحریم شده پشت چراغ قرمز

علی به حسن گفت و حسین به حسن و حسن با حسین و علی با حسین نرمش و حسین با علی مدارا کرد

حسن مداوا کرد و تو اما همچنان سوگ سگ کشی داری

سگه گله گردت را که به گردا گرده گرد کویر سپردی

به جرم سیر نکردنت از چیزی جز گردو

که حاضر به همخوابگی با گرگ گیشه ساز و بیشه باز نشد تا تو از سهم توله ی نه ماهگی اش

سبو سبو،سیلاب شوی و سراب وار سیر شوی...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 13:39 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

هان ای ننه

هان نه هو

هو نه هوی

هوی نه هوش

ننه چارقد برانداز

اینجا دیگر کعبه رو ، ندارد

حاجی را بردند

حجره اش را غل کتابی و کتابش را قل بی قال و قیل کوفتند

دیگر نیا

کسی اینجا تو را صیغه نخواهد کرد

دیگر نترس

دیگر نلرز

درد شک به یائسگی

به امید قاعدگی

تنت سلامت باکره ترین بخیه باران شهر

چارقد چاقچور به کنار

به رقص و به رقصآ

روز جشن بی صاحبی ات مبارک...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 16:29 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
» به رغم بی میلی، منم و بی میلی
» دکمه آخر...
» بی هوشی-بی پولی
» سکانسی تنها با یک کات...
» نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد
» هیچ نفسی ، نفس نمی کشد
» حاجی پر...
Design By : ParsSkin.Com