من و تن

از دل تا بر دل

کشیش سوار هواپیما شد.کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:25 توسط حامد.ع|



همان لحظه ای که امید به زندگی قطع شود مرگ فرا رسیده است

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:2 توسط حامد.ع|



شوهر مريم چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود. بيشتر وقت‌ها در ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:44 توسط حامد.ع|



دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و گفتی به زبانت فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

" یک " "هیچ " به نفع دل تو تا فردا

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:51 توسط حامد.ع|



برای زندگی فکرکنید ولی غصه نخورید

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:5 توسط حامد.ع|



خنده بهترین اسلحه جنگ با زندگی است

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:18 توسط حامد.ع|



فردا هرگز دیر نخواهد بود اگر بدانید که در جستجوی دانش هستید

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 9:34 توسط حامد.ع|



منتظر باش ، متوقف نباش

تأمل کن ، معطل نکن

صبور باش ، بی خیال نباش

سرسخت باش ، لجباز نباش

ساده باش ، ساده لوح نباش

جسور باش ، گستاخ نباش

شتاب کن ، شتابزده عمل نکن

بگو آره ، نگو حتما

بگو نه ، نگو هرگز

بگو برات میمونم ، نگو برات میمیرم

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:34 توسط حامد.ع|



می خواهم برگردم به روزهای کودکی ، آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود.
عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد . بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود . بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند و تنـها چیزی که می شکست ، اسباب بـازی هایم بـود و معنای خداحافـظ ، تا فردا.

(برگرفته از وبلاگ گفتگوی تنهایی-پست دعای پایان ماه صفر-نظر نویسنده ح-محراب)

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:14 توسط حامد.ع|



دلا یاران سه قسمند گربدانی

زبانی اند و نانی اند و جانی

به نانی نان بده از در برانش

محبت کن به یاران زبانی

ولیکن یارجانی را نگه دار

به جانش جان بده ار می توانی

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:34 توسط حامد.ع|



 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:35 توسط حامد.ع|



يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 9:34 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com