من و تن

از دل تا بر دل

خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود،

تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد،

با پای شكسته هم می توان سراغش رفت،

تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد،

تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند،

وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید،

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود

و  امپراطوری است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد و نه با تنبیه ....

خـــــــــــدا را برایت آرزو دارم...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:41 توسط حامد.ع|



 

به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنید :

 

                                     چهره،والدین(پدرومادر) و زادگاه

 


چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد.

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ساعت 7:58 توسط حامد.ع|



 

مبعث

روز آغاز پایان

همه قساوت ها

روز شروع تمام

تجلی عبودیت ها

روز افتتاح اختتام

 رسل

 

مبارک باد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 17:44 توسط حامد.ع|



از رو پا رفتنش یه چن سالی گذشته بود که نونوار با ورنیه واکس خورده فرستادنش یه جا شولوغ که بدا فهمید بهش میگن مهد/مهد کودک

شهین و مهین و اقدس و بلقیس و سودابه و... یه طرف

اکبر و هاشم و نقی و جلال و رضوان هم یه طرف

اما اون رف ور اول

یه کی شبیه مژگان...

صب با انرژی عین ملخ میپرید که مامان صبونه داده نداده با آب شونه دم نگاه پر مژه مژگان باشه

دیگه مامان بازی و خاله بازی افتاد تو چل تیکه ی پاره بیخ دکه آسد جفر باقالی فوروش و

جاش

لاو و دنس و کلی دامبول دیمبول ام آی تیوی ریخت که همیشه از سر مالک تک سه چرخه ی جمع بودن ،   میشد پسر و مرد و دوست و شوهر و...

و مژگانی که درنهایت می شد مژی

خوب بود همه چی حتی تا سال دوم که دیگه آمادگیه رفتن به سال اول رو تو خودش آماده می کرد

کل تابستون رو با یاد مژی به تلخی و غم  مهر کرد

و تازه اول که شد فهمید دیگه از اون خبری نیست

یه روز که تو پیچ کوچه ، بعده نشمرده روز ، چش تو چش هم شدن ، خواس مث قدیم بپره بغلش کنه و...

که مژی شد مژگان و جیغ کشید و فرار کرد

عصر

آغوش گرم مادر

نازش می کرد و می گفت پسرم: پسرا با پسرا دخترا با دخترا

و اون تنها تونست با هق هق بگوید:

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا!!!!

 

نگاه پاک مهد و آمادگی رو به زور می گیرن که از ابتدای ابتدایی یاد بگیری باید یه حالتی بهت دست بده

وقتی...

خیالم می کنن بابا ایولا دارن

دارن به ولا

میشه ۴۰۰ جنین کشف شده از چاه توالت ها و فاضلاب خروجی دانشگاه رودهن

ایولا به ولا...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 8:34 توسط حامد.ع|



 

سرت را با سرش سر و سودا تهی

 

آنکه در سر سودای هم سری دگر دارد

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:31 توسط حامد.ع|



 

آروم صداش کردم

بلند شد اومد واساد کنار میزم و زل اشکیشو فورو برد تو عمق پارکرم

یه نیم نگا انداختم تو صورتش و پرسیدم :

یه بار دیگه، 

چی شد؟

گف:

آقا قاضی از دبیرستان که تعطیل شدیم با بچه ها رفتیم سمت قوه خونه پامنار

گرم خنده بودیم که یه آن چشام سیاهی رف

مادرم دس تو دسه اون حرومی داش از اونور رد می شد

نفهمیدم کی رو در روشون واساده بودم

تو چشاش نیگا کردم و گفتم روح بابا شاد ننه

از گشنگی می مردیم سگش شرف داش که بخو...

ده آخه چرااااااااااااااااااا؟

یه آن یارو حرومیه قایم گذاشت زیر فکم و من پخش شدم زمین

تا اومدم به خودم بیام جمال بود و تیزیه تا بیخ چپونده شدش تو آبگاه چک زنه

خون بود که فواره فواره می پاشید رو صورت زمین خوردم و...

حرفشو قطع کردم

حکم اعدام جمال رو که امضا می کردم زیر لب با چشمایی لب به لبه اشک خوندم:

 

جمال رفیقی که واسه ناموس رفیقش بی ناموس به خاک می ندازه و

خودشو زیر خاک 

که بگه:

 

"سلامتیه سه تن رفیق و ناموس و وطن"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:57 توسط حامد.ع|



براي پدري كه بنزين را ريخت روي دخترش و او را چسباند به بخاري تا زنده زنده بسوزد، دير است خواندن اين يادداشت


براي پسري كه سر پدرش را با كارد كند آشپزخانه بريد هم دير است، براي شوهري كه همسرش را با بالش خفه كرد و...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 8:29 توسط حامد.ع|



 

همه چیز از روزی آغاز شد که تو تو شدی و من من

لواش سگ صاحاب 160 تومانی اولش است تازه

تو بخند

من گریه

ببینیم کداممان زودتر ما می شود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 8:14 توسط حامد.ع|



تقریبا شش ماه پیش بود

از کِل و هلهله کشیدن تا تازه عروس و داماد شدنشان

سهم داماد چند قلم جنس بود و...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:24 توسط حامد.ع|



روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی.

اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:49 توسط حامد.ع|



به یاد همه پدرایی که پاشوندن دستاشونو به زیر چرخ روزگار که بچرخه چرخ زندگی شون و قاررررررر صدا نکنه بکنه شکم جیگر گوششون به سایش و ضعف

 

 

به یاد بابایی که صورت خش افتادشو بعده نماز که دیدند

گفتن حاجی قبول باشه!!

گفت خاک نبود

وضو گرفتم

 

 

به یاد یادگارهاش

بابا

آی بابا جون...

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:59 توسط حامد.ع|



 

مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 15:14 توسط حامد.ع|



حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.

با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند

و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:26 توسط حامد.ع|



راهنما زد و از خروجی به ورودی وارد شد

همت سنگین بود

این را کمی قبل تر روی تابلوی وضعیت بالای سرش که رد شد و تنها نیم نگاهی انداخته بود

دانسته بود

سر چی بود...

یک طرح

یک جهاد

یک جنبش

یک فرهنگ سازی

یک الگو

یک اجبار

یک تو سری

یک چوب بالا سر

                            موتور گیری

 نشمرد چند کفی کف همت بود

همین غم صورت از میان ساله ی کلاه خسته به دست پیکی گرفته تا جوانک ریقوی پالس سوار زید پیاده و پیریه پش موتور چسبانده "توری فلزی/فوری/ضد حال به پشه"

داستان را به جاهایی می رساند که شل کند و یه ۹۰ درجه گردن بگرداند

صدای بوق ۱۰  ۱۱  که بلند شد

کارگر خسته ی تعویض روغنی با کیسه داروهای زای همسرش به پیوست پول نزول برادر صیغه ای در دستان سیاهش بود که تا دسته فرو برد دسته ی سی جی ۱۲۵ گوجه ای رو تو آپاندیس ۱۷ روز مونده به نبود کشیدن یه لیسانسه که اومد خدمت تا بگه مقدس که نبود شد

ما میشیم داماد حاج صفر فرش فروش

داماد نشد اما مث عروس حجله ندیده پهن کردن چلوار سفید رو رو تن سرخش تا جار بشه

این فرهنگ تهاجم زده

این گند پر بو

این جنگ ۱۲۵ با کفی و

بیخ شلوغ همت سال ۵۷

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:49 توسط حامد.ع|



اسمش نادر بود

شهرتش ابراهیمی

منش نوشته هایش، شهره عام و خاص...

بانویش را دوست دارم
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:34 توسط حامد.ع|



راه که می رفت جا می انداخت

ردی سرخ از کنده شدن محافظ کف پا

ظهر بود

موذن زاده که تمام کرد

او بود و ازدحام شصت و هشتیه پارک شده ی کفش های پا به نماز داده

پاهایش را در اولینش فرو برد

هنوز دومی مانده بود که

صدایی شنید

کسی می آمد

که

از صدای عصاهایش

می شد شنید موج خمپاره ی جف پا برده را

جانباز سلام گفت و گفت

یا الله...

بیرون که می رفت

68 کفش جفت شده منتظر پاهاشان بودند...

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:52 توسط حامد.ع|



 

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می‏کوبد رونده باش

 

 

امید هیچ معجزی ز مرده نیست،زنده باش

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 9:36 توسط حامد.ع|



يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت كه اسمش را گذاشته بود: «منطق ماشين دودي». مي‌گفتيم منطق ماشين دودي چيست؟ مي‌گفت ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:22 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com