من و تن

از دل تا بر دل

 

 

تو نمی توانی ببینی؟                                                                                  تو نمی خواهی ببینی!

 

دیروز-

بودن-داشتن-نفروختن

امروز-

نبودن-داشتن-گران فروختن

 

دیروز-

بوق-سوارش کردن-سوارش شدن-بی صیغه-بی مهریه-بی...

امروز-

سوراخ های پر دکمه-خودتراش های مست الکل-ایست مقرر ۰۰:۰۰-با شما چه نسبتی دارد

 

دیروز-

لگد به فک دختر پسر نمای واکسی به جرم بی رمقی-برقی که چشمانت را نزد

امروز-

افکار سانتی متری-از ۱ ام و ۱۲ ام و ۱۴ ام و۱۶ ام و ۱۷ ام و ۱۸ ام و ۱۹ ام ... فرار از واریز سهمش-سهم نان و برق و آب و گاز و نان و نان و نان و نام

 

فردا-

محرم

جنگ غذای نذری-جنگ سینه های کمر فشرده-زرشک های لاک ناخن خورده-ته دیگ های پر تاژ-کفگیر کفگیر صلوات...

با آن پول ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از گلوی که به که ؟؟؟؟؟؟؟

تو برنده ی نهایی این بازی هستی

اما فقط در این دنیا

-

محرمت مبارک حاجی...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:25 توسط حامد.ع|



 

 

ریش نمی گذاشت

می گفت می گویند بش نمی آید

آخرین بار که ستاری گذاشت یک آرایشگاه دوکله نبش بهشتی بود

هرچه چانه اش شلوغ بود و چانه زن

سرش اشباع بود و دائم الزا

"لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار" ذکرش بود اما "فتا" اش را یک جوری با وحشت می گفت

قصه نویس غصه ها بود

سواد درست و حسابی هم که نداشت اما چش باز نور بالا می رفت

ته جیبش جا آفتابگردون بلاگفا داشت

می گفتم بابا اینها برایت ضرر دارد تو ام پیاز بخور

می گفت برای دهانش خطر دارد

راست می گفت ضرر داشت

راست می گفتم خطر داشت

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:14 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

از اولین بار نشستن و نبشتنم

بیخ قاضی

چند سالی می گذشت

با دست بند و پابند که آمد شستم دراز شد که کثیر کبیر جرم است

همه چیز به روال گذشت

آنها رفتند

قاضی جمله ای نبشت و روی پرونده گذاشت و رفت

اتاق خالی شد پکی عمیق به دنیای این روز ها و قند پهلو زدم

موقع تایپ رأی بود

رأیی که جانی در خواندنش بیدار یا بردار بود

" بخشش لازم نیست اعدامش کنید "

 

حین تایپ گردی از خاکستر سیگارم بر روی جمله بالا افتاد

گردی که باعث شد من آن را این بخوانم:

" بخشش لازم نیست    ،   اعدامش کنید "

هر بار که حکم اعدامی را می زدم دلم سر درد می گرفت

درد را بر سر نخ کله سوز در دستانم ریختم باز پکی زدم

قطره کوچک اشک کناره مابین محافظ دماغ عینک و خودش را سبابه گیر کردم

همین که نگاهم به جمله افتاد شک وجودم را فراگرفت

ناگهان همه چیز عوض شده بود

" بخشش  ،  لازم نیست اعدامش کنید "

 خاکستر با دمم دویده بود

انسانی ماند

 

 

 

در کوتاهی و ناچیزی یک پک...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 10:45 توسط حامد.ع|



 

 

 

بابا خدا سلام

دلم به شدت

کوبید

پوکید

پاشید

فرو ریخت

امروز برای اولین بار بعد از یک سال و اندی

حس کردم بزرگ ترین اشتباه عمرم ترک تو بود

نزدیک بود به اقتصاد خانواده ام ضرر بزنم-آخر کسی شبیه به آرم چی توز در خبر ها گفت:

پمپرز ۸ برابر شد

سیمیلاک و اس ام ای گلد آقازاده خور

یک تکه لباسم از مجموع لباس بابا و مامان ۳ برابر "تر"

کمر شکن بودنم هم که بی کالسکه حتمیست

خدا بابا جان

نکند تحریم ها بی هیچ اثری

بی هیچ اثری

بی هیچ اثری

مرا به سمت ترحیم ببرد!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:21 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

یسر هایم را عسر هایم برد

سقاخانه که حجره ی حاجی شد

شمع هایم به قم و سبز بندهایم به دستبند رفت

تنم لگد مال مال خوران مال دوست مال آ مال از ته چین گنبد

گلدسته هایم قفل بی موذن

این منم

کبود ترین کبود

زیر گنبد کبود...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 8:53 توسط حامد.ع|



 

 

 

سلام علی جان

خوب می فهمم گوشت از سلام های " برا " دار پر است

برای پست مقام نان حکم سپاه زن مال طعام خلعت  حتی شفاعت

خوب می فهمم دلت بس شوربار چشمان را سد بسته خیبر به شرم رفته

خوب می فهمم چه حالیست حال این روزهای تو

روزهای چاه کنان زمین دار و زمین داران چاه جا

صدایت به صدا نمی رسد بس کَس صدها صده ها صدا به زیر صدا سپرد

دستت بالا

دستم بالا

هستم...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:55 توسط حامد.ع|



 

ما

 

 

 

 

 

انسانیم؟

 

 

 

 

 

حتما همین طور است

 

 

 

 

 

حتما...

 

 

 

 

 

 

خدا می بیند

دنیا ضبط می کند

و زمان پخش

فیلمی که هرگز اکران نشد

فیلمی که هرگز مجوز پخش نگرفت

فیلمی که هرگز تماشاگر نداشت...

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 14:38 توسط حامد.ع|



 

 

بزرگ شدی

تو قد کشیدی و سرو شدی

من خم شدم و کم شدم و پیر شدم و بید شدم

اما فرزندم

دیروز

من پاهایت را گرفتم که نسوزی

و تو

امروز

پایم گرفته ای که بسوزم...

 

 

 

-خجالت نکشیدم وقت گذر از چهار راه جوانکی زیر لب گفت:

" سگ را هم پابند نمی کشند"

اما تمام قد فرو ریختم وقتی مادری چون من روی دوپا گذشت و گفت:

" تف بر روی پسر بی غیرتت "

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:43 توسط حامد.ع|



 

 

 

 

 

عید سعید قربان

 

 

 

مبارک

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:29 توسط حامد.ع|



 

 

هان بچه!

آمده ام جر دهمت

به من هیچ ربطی ندارد چه ها کشیده ای

به من هیچ ربطی ندارد پدر و مادرت کدام گور هستند

به من هیچ ربطی ندارد کی آمده و چی وعده دادو چی قرار بود شود و چی شد

به من هیچ ربطی ندارد تبریز با چند ریشتر تکانده شد

به من هیچ ربط ندارد چقدت است پاکی ناپاکی مسلمانی کافری کاخ نشین یا کوخ نشین

به من هیچ ربطی ندارد شبها چند سانت زیر یخ بندانی

،

من فقط می سوزانم خشک می کنم چروک می دهم جر می دهم و پاره می کنم

اگر

هنوز در زلزله زار های تبریز بی خانمانی

پچ پچ بیداد را به پاچ پاچ داد ترجیح می دهی 

غریبی

تنهایی

زنده ای

می فهمی

و

پوست داری...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:11 توسط حامد.ع|



 

 

باشه برادر

باشه هم کشوری

بوق هی بزن

من رشتی

تو ناف طهرانی

تو دار

من ندار

تو سر میخوری بر هاله خیابان ها در ارتفاع پنج سانت

من گز می کنم به نه تق تق

نه من در این راه پوز می شوم

و نه تو تا ابد این سواری

هر دو  " گذر موقتیم "

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:39 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com