من و تن

از دل تا بر دل

 

 

این بار که از کنارت گذرم

می‏فهمم

من یک ماه آن چشیدم

که تو که یک عمر می‏‏کشی...

 

 

عید سربلندی روبروی خدا شاد باد

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:9 توسط حامد.ع|



 

 

 

و من تمام قد دردم...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:39 توسط حامد.ع|



 

 

شل کن

بگذار به تو برسم

بگذار با تو برسم

به جایی که اسمش هرچه هست تنهایی نیست...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:48 توسط حامد.ع|



 

 

کسی چه می‏دانست؛

شاید یکی از حاذق‏ترین پزشکان می‏شد؛

پزشکی که هرگز نمی‏گفت: اول پول بریزید،بعد عملش می‏کنم

 

شاید یکی از بزرگترین مفاخر جهان می‏شد؛

بزرگ تر،حتی از استیو جابز

 

شاید یکی از نخبگان دنیا می‏شد؛

کسی که صلح را به تمام انسانها،بی چشم داشت هدیه می‏داد

 

شاید یکی از بهترین پدران عالم می‏شد؛

پدری که همه او را بابا می‏خواندند بدون اینکه برای پارچه‏ی دور گردنش سر و دست شکنند

 

شاید انسانیت را در خودش تا کمال انسان بودن می‏پروراند

و جای حوا خواستن

هوا می‏خواست

در سرایی که هیچ هوایی نبود...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 8:39 توسط حامد.ع|



یا علی(ع)

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 8:12 توسط حامد.ع|



 

 

اینجا هوا سرد است

اما هنوز پنجره ام را نبسته‏ام

ناچار به ماندنم

اینجا هوا تاریک است

چراغم را به جرم داغ بودن آب پاشیدند

حتی مهتاب هم نیست

مگر واگن کلمات پیرو قطار خوانایی و هم ریل سطر باشد

دفتر باکره‏ام نه ماهه‏ی قلمی شد که

گرچه عقیمش کردند

گرچه انگ تجاوز و آنطرفی به جوهرش بستند

شکسته و نشسته در اشک آور و دود،غسل خون کرد

اینجا هوا عجیب سرد است

 آنجا را نمی‏دانم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 8:23 توسط حامد.ع|



 

 

راه می رفتیم

با هم

بوی نفت میداد

خم شدم نان برداشتم

من از زمین

او از سفره ها...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 11:19 توسط حامد.ع|



 

 

نیستی

من که میدانم هستی

همین به آمدنم منگنه

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 8:54 توسط حامد.ع|



 

 

چو پرده دار به شمشیر می‏زند همه را

 

 

 

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 8:53 توسط حامد.ع|



 

ننگه واسه کلم به سرا که خودشونو هرجا جز دو تا دراز و یه گرد انداختن جلو که آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی اسلام و مسلمین و روزه و غسل بده 12 شب
بابا ملت گشنن
گشنه
کشور به این ثروت مندی گشنه توش باید مث خلط مورچه باشه تو دنیای اسپارتاکوسا
حالا هی من و تو احساسی شیم و شیش شل
که بسرفه از جیب پاره ی کم خرج و ضعیف 20 گرمیمون پش سبز اونم چه سبزی

خسی نه سبز پرنگ امامی...


ما که سیریمو روزه و مست روزای بی کولر پر مرغ
اما تو به کسی نگو...

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:55 توسط حامد.ع|



 

 

 

چراغ قرمز شد
فال فوروش و لنگی و آفتاب گیری و گل فوروش پخش ماشین ها شدند
دعا می فروخت در قطع جیبی
همین ها یکبار از مرگه تصادف با شیشه باز یه چرخ زن حفظش کرده بود
پرادوی حاجی نشین با ریش بلند نرم و یخه تا خرتناق بسته و تسبیح ضریح دیده چشمش را کشید و پایش را هل داد
شیشه کمی پایین بود
دعا را به درون ماشین انداخت
حاجی ناگهان ترمز دستی را کشید
پیاده شد و با غضب سیلی به صورتش کوبید و گفت:
توله سگ مادر به خطا دعا را پرت میکنی
به ولایت ـــــ توهین می کنی
بدم مادرت را...
دعاهایش روی زمین ریخت
حاجی از روی دعاها رد شد و سوار شد و رفت
دعاها را با کمک گل فوروش و فالی و لنگی و اسپندی جمع کرد
اما خرد های دلش را هرگز نتوانست...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:38 توسط حامد.ع|



 

 

 

درد داشت

باران

بدون تو...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:41 توسط حامد.ع|



 

خب …. شلوغ نکنین

بوس ۱۰۰۰۰۰۰ تومن

گاز ۹۹۹۹۹۹۹۹ تومن

دستگاه کارت خوان هم داریم !

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:35 توسط حامد.ع|



 

ما که از ترس خدا او را عبادت می کنیم

 بر تعصب های خود یک عمر عادت می کنیم

هر نمازی با خودش تجدید بیعت کرده و

 ساعتی دیگر به او راحت خیانت می کنیم

ما که مغروریم ازاینکه مسلمان زاده ایم 

 با طلبکاری ، تقاضای شفاعت می کنیم

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:27 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com