من و تن
از دل تا بر دل
چراغ قرمز شد 
فال فوروش و لنگی و آفتاب گیری و گل فوروش پخش ماشین ها شدند
دعا می فروخت در قطع جیبی
همین ها یکبار از مرگه تصادف با شیشه باز یه چرخ زن حفظش کرده بود
پرادوی حاجی نشین با ریش بلند نرم و یخه تا خرتناق بسته و تسبیح ضریح دیده چشمش را کشید و پایش را هل داد
شیشه کمی پایین بود
دعا را به درون ماشین انداخت
حاجی ناگهان ترمز دستی را کشید
پیاده شد و با غضب سیلی به صورتش کوبید و گفت:
توله سگ مادر به خطا دعا را پرت میکنی
به ولایت ـــــ توهین می کنی
بدم مادرت را...
دعاهایش روی زمین ریخت
حاجی از روی دعاها رد شد و سوار شد و رفت
دعاها را با کمک گل فوروش و فالی و لنگی و اسپندی جمع کرد
اما خرد های دلش را هرگز نتوانست...![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

