من و تن
از دل تا بر دل
آرام باش چه مرگت شد آمدنت ، بودن شد و تو وهم ماندن گرفتی دور برداشتی و از آدم بودنت دور شدی یادش آمد روز اول که ساختت هنوز دست هاش رنگ گل بازی داشت که همه فرشتگان را به خط تعظیم کرد چندتاشان وزوزه نمی کنیم گرفتند حتی یکی شان شاخ شد که عمراً آن روز مصمم گفت خوب ساخته ام ، کرنش کنید رو سپیدم خواهد کرد اما ، ، ، چه کردیم که برای درب خانه ای که همیشه باز بود ، زنگ گذاشت...
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت
8:40 توسط حامد.ع|
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

