من و تن فلسفه است. آنجا که تو را جا میگذارند و نه آنکه تو جا بمانی آنجا که دوانی اما زیرت را خلاء میکنند آنجا که بو میدهد هوا و تو این را میفهمی آنجا که دلت میگیرد از غمگینی کودکی ات که تا زیر زانوان مردمان لال پرست بودی اما یک سر و گردن از آنها بالاتر میپریدی آنجا که ... آنجا که اینجاست تویی و تو،تویی و تنت،تویی و خودت. به خود بیا و یادگیر تو خود آن خودی باشی که با خودت یک رنگی خودی که نشست،اما وقتی که پایش را زدند... از دل تا بر دل بگویید و بخوانید،رک گویی کنید،باز و لخت و عریان تمام دلتان را قلم زنید،بی هیچ ممیزی عیانش میکنم تا همه در دلبازیتان دل بازند. مست بودنی شوید که گرچه در سراب،گرچه در مرداب،گرچه در چشمه ای نایاب،گرچه در سرداب،گرچه در قایقی روان در تالاب،گرچه در بامداد یک روز خرداد...در وجودتان جاریست،سیال است و این را حس میکنید.