من و تن

از دل تا بر دل

 

 

 

 

از اولین بار نشستن و نبشتنم

بیخ قاضی

چند سالی می گذشت

با دست بند و پابند که آمد شستم دراز شد که کثیر کبیر جرم است

همه چیز به روال گذشت

آنها رفتند

قاضی جمله ای نبشت و روی پرونده گذاشت و رفت

اتاق خالی شد پکی عمیق به دنیای این روز ها و قند پهلو زدم

موقع تایپ رأی بود

رأیی که جانی در خواندنش بیدار یا بردار بود

" بخشش لازم نیست اعدامش کنید "

 

حین تایپ گردی از خاکستر سیگارم بر روی جمله بالا افتاد

گردی که باعث شد من آن را این بخوانم:

" بخشش لازم نیست    ،   اعدامش کنید "

هر بار که حکم اعدامی را می زدم دلم سر درد می گرفت

درد را بر سر نخ کله سوز در دستانم ریختم باز پکی زدم

قطره کوچک اشک کناره مابین محافظ دماغ عینک و خودش را سبابه گیر کردم

همین که نگاهم به جمله افتاد شک وجودم را فراگرفت

ناگهان همه چیز عوض شده بود

" بخشش  ،  لازم نیست اعدامش کنید "

 خاکستر با دمم دویده بود

انسانی ماند

 

 

 

در کوتاهی و ناچیزی یک پک...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱ساعت 10:45 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com