من و تن
از دل تا بر دل
ریش نمی گذاشت می گفت می گویند بش نمی آید آخرین بار که ستاری گذاشت یک آرایشگاه دوکله نبش بهشتی بود هرچه چانه اش شلوغ بود و چانه زن سرش اشباع بود و دائم الزا "لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار" ذکرش بود اما "فتا" اش را یک جوری با وحشت می گفت قصه نویس غصه ها بود سواد درست و حسابی هم که نداشت اما چش باز نور بالا می رفت ته جیبش جا آفتابگردون بلاگفا داشت می گفتم بابا اینها برایت ضرر دارد تو ام پیاز بخور می گفت برای دهانش خطر دارد راست می گفت ضرر داشت راست می گفتم خطر داشت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت
11:14 توسط حامد.ع|
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

