من و تن
از دل تا بر دل
زود پیر شدیم یا پیرمان کردند نمی دانم،یعنی می گویند بهتر است که ندانم آن وقت که قامتمان بسان پرانتز های تو در توی خطبه ملای ده شلمرود ، خمید من میشوم : پرانتز باز (یک قصهی بی غصه یک قلب دست نخورده ی ناب - یک دل بی دل شده ی بی تاب – یک اندیشهی نایاب... پلک می زنم،پلک می زنی،پلک می زنیم یک قصهی پر غصه یک حرف حساب – یک سفره بی نان و بی آب – یک سر پر باد و چشمانی مست از خواب... پلک میزنی،پلک میزنیم،پلک نمیزنم) و تو : کافیست تا اندکی قامتت را به قامتم نزدیک کنی با من که پا بچسبانی و سجده به سجده گاه سایی پرانتز بسته می شود...
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ساعت
11:58 توسط حامد.ع|
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

