من و تن
از دل تا بر دل
با خود عهد بند وقت هایی که دنیا برایت نور می پاشد-شادی- زندگی برایت صحنه های رنگی اش را پخش می کند و بازپخش در شوق غرقی و سر از پا غریب خود را برافراشته می یابی و قد بلند آنقدر که همه را ریز و زیر می بینی حالتت خلاء ساز است و خلق سوز که شهوت زن بازی داری و نه حتی نسل سازی چشم بر بند و چشم باز کن دخترکی که با مانتوی آنطرفی از آن طرفت رد شد و چراغ سبز داشت و می گفت شستی ام و دو هفتاد در سینه دارم زنی که سوز پاییز را تحمل می کرد و لاک مالهای انگشتان پایش را به جنگ سرما و به جشن چشمانت می فرستاد مردی که اول صبح بسان اسب رمیده دختر بچه ی صرعی اش را عین گوشت قربانی عقب پیکان بی پی اش انداخت و از فرعی جلوی ماشین بی تا ات پیچید و تو کش دار و نیش دار نثارش کردی ... نه اولی خواهرت است و نه حتی جای او نه دومی مادرت است و نه حتی جای او نه سومی پدرت است و نه حتی جای او از حالا اولی خواهرک برادری است چون تو دومی مادر پسری است مثلت و آخری پدر فرزندی مانندت 
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

