من و تن

از دل تا بر دل

 

 

 

 

 

با خود عهد بند

وقت هایی که دنیا برایت نور می پاشد-شادی-  زندگی برایت صحنه های رنگی اش را پخش می کند و بازپخش

در شوق غرقی و سر از پا غریب

خود را برافراشته می یابی و قد بلند آنقدر که همه را ریز و زیر می بینی

حالتت خلاء ساز است و خلق سوز که شهوت زن بازی داری و نه حتی نسل سازی

چشم بر بند و چشم باز کن

دخترکی که با مانتوی آنطرفی از آن طرفت رد شد و چراغ سبز داشت و می گفت شستی ام و دو هفتاد در سینه دارم

زنی که سوز پاییز را تحمل می کرد و لاک مالهای انگشتان پایش را به جنگ سرما و به جشن چشمانت می فرستاد

مردی که اول صبح بسان اسب رمیده دختر بچه ی صرعی اش را عین گوشت قربانی عقب پیکان بی پی اش انداخت و از فرعی جلوی ماشین بی تا ات پیچید و تو کش دار و نیش دار نثارش کردی

...

نه اولی خواهرت است و نه حتی جای او

نه دومی مادرت است و نه حتی جای او

نه سومی پدرت است و نه حتی جای او

از حالا

اولی خواهرک برادری است چون تو

دومی مادر پسری است مثلت

و آخری پدر فرزندی مانندت

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:36 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com