من و تن

از دل تا بر دل

 

 

 

 

 

 

یک عمر عمرمان سوخت که عمران شویم

نشد و سومین جهانی ماندیم

تو یقه بستی من بسته بسته یک گرمی

و خدایی که به تماشایمان امید داشت دیگر چشم بر بست

به کدامین سو دوانمان کردند-پی چه پنداشت و پاداش پشیزی؟

پوست پهن شدیم و پوست انداختیم تا پا برهنه ترین کبله ای شویم-مشتی شدیم

لوتی هامان یا به دربانی جماع خانه ها رفتند یا به دیدبانی بادیگارد شدند

دیگر حتی استخوان هم کم آورده ایم بس گلویمان را سوراخ کرد و لیس زن زاد

یقیناً ما هر دو ،هم یقه بودیم روزی

چه شد که امروز یقه به یقه شدیم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 10:45 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com