من و تن

از دل تا بر دل

روز قسمت بود.

 خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.                                                                                                                   
وخدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.

 

خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. و رو به   دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.                  
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 8:35 توسط حامد.ع|




مطالب پيشين
»
» اعتمادسوز
» داد از آه
» زنی درون من
» محرم است
» من - خدا - کات
» یاز10 هم مثل 10
» دیگر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
» یا رضا (ع)
» می میریم/می مانند...
Design By : ParsSkin.Com