من و تن
از دل تا بر دل
راه که می رفت جا می انداخت ردی سرخ از کنده شدن محافظ کف پا ظهر بود موذن زاده که تمام کرد او بود و ازدحام شصت و هشتیه پارک شده ی کفش های پا به نماز داده پاهایش را در اولینش فرو برد هنوز دومی مانده بود که صدایی شنید کسی می آمد که از صدای عصاهایش می شد شنید موج خمپاره ی جف پا برده را جانباز سلام گفت و گفت یا الله... بیرون که می رفت 68 کفش جفت شده منتظر پاهاشان بودند...
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت
9:52 توسط حامد.ع|
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

